تبليغاتX
آرامش در رویا
زندگی پرواز یک کبوتر در قفس نیست...
خدایا کمکم کن...محتاجم...خدا بسه منو به سرانجام برسون
+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط زریوار | 
اینقدر دلم گرفته که فقط می خوام آروم بشم..منم که نوشتن تنها چاره کارمه..بد دلم گرفته از زمین و زمان
+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط زریوار | 

بسيار غافلگير كننده، سريع الانتقال، داراي حس پيش بيني، كنجكاو،‌ غير قابل پيش بيني، سياره حاكم بر رفتار او اورانوس و عنصر حاكم بر طبيعت او باد است. به اين دليل با وجود آنكه در عشق خود بسيار جدي و وفادار است، ولي گهگاه بي ثباتي هايي نظير« نسيم و باد» در وي مشاهده مي شود. شما مي توانيد با يك زن متولد برج دلو رابطه اي بسيار شاد و حسنه داشته باشيد، هرگز به اين فكر نكنيد كه او را به جايي ويا چيزي پاي بند كنيد. اين زن ممكن است ناگهان تصميم بگيرد به كوه نوردي بپردازد و يا جزو سپاه صلح بشود. او به دنبال ستاره اي مي رود كه ما هرگز آن را نديده ايم.او متعلق به همه كس و همه جاست و در عين حال از آن هيچ كس نمي باشد. عشق او ممكن است بسيار تند و آتشين باشد، در حالي كه خواسته هايش كيفيتي مبهم دارند اصرار يك دختر متولد بهمن به آزادي بسيار جدي است اما وفداري او به كسي كه عشق را در يك چنين قالبي قبول داشته باشد نيز بي نهايت است. براي او پول در مرحله سوم اهميت قرار دارد. او اهميت نمي دهد كه شما ثروتمندترين مردشهر باشيد يا نه.وقتي شما تور خود را بكار مي بريد تا اين پروانه ناآرام را بگيريد، به اين نكته مهم توجه داشته باشيد كه او هرگز حاضر نخواهد شد زندگي غير قابل پيش بيني خود را با مردي كه نسبت به او صادق نيست، بگذراند. مباني اخلاقي يك زن متولد بهمن ممكن است غريب ترين پديده اي باشد كه در زندگي خود با آن مواجه شده ايد و به كلي با آنچه كه به طور طبيعي از طرف جامعه مورد قبول قرار گرفته است، فرق داشته باشد، اما او بدون اينكه گسيختگي با جامعه پيدا كند، با اين مباني پاي بند مي ماند. او در عين حال به اين حقيقت نيز واقف است كه شما هم ممكن است مباني خاصي براي خود داشته باشيد. اگر در زندگي به دنبال يك زن آرام مي گرديد، دور متولد بهمن ماه را قلم بگيريد، او اگر هر چيز باشد، آرام نيست. به عبارت ديگر او در هر لحظه مي تواند يك عشق افلاطوني را قطع كند. اگر شما از نظر علمي، آموزشي، سياسي، هنري و يا هر رشته ديگر ي مشهور و سرشناس باشيد، دختر متولد بهمن برايتان ايده آل است و مطمئنا بهتر از او پيدا نخواهيد كرد استثناء در همه چيزي وجود دارد. رفتار دختر متولد بهمن هميشه اندكي متعجب كننده است، اما برخي واقعا به راه اغراق مي روند. كما اينكه اغلب بسيار مجلس آرا هستند در حالي كه گاهي اين مجلس آرايي جنبه شلوغ بازي هم پيدا مي كند. اين دختر با هر نوع مجلسي جور در مي آيد، خواه يك مجلس رسمي باشد، خواه يك مجلس خودماني و معمولي.فقدان حس سو ء ظن در اين زن از مزاياي چشم گير اوست اما توجه داشته باشيد كه هرگز از حسن نيت او سو ء استفاده نكنيد، چون اگر مچ شما را در حين خيانت بگيرد، قلبش به شدت مي شكند. او بي جهت به شما بدگمان نمي شود و در حالت عادي هرچه بگوييد قبول مي كند ولي تحمل خيانت را ندارد. زن متولد بهمن هرگز پس از خروج شما از منزل كنجكاوي نمي كند كه شما كجا رفته ايد و به اداره تلفن نمي زند كه ببيند كه آنجا هستيد يا نه و يا جيب شما را وارسي نمي كند. خلاصه با خدعه و نيرنگ آشنا نيست،‌ با وجود اين به شما توصيه مي شود قبل از آنكه به فكر سوء استفاده از اين حالت مظنون نبودن بيفتيد، به اين نكته توجه داشته باشيد كه فقدان حس حسادت در او به علت برخوردار بودن از يك شخصيت قوي نيست،‌ بلكه چيزي بالاتر از آن است كه شما فكرش را كرده ايد.در وهله اول مي توان يقين داشت كه او قبل از آنكه دومين نگاه را به شما انداخته باشد، ‌شما را با يكي از قوي ترين ميكروسكوپ هاي دنيا مطالعه كرده است، در ثاني در دنياي او هميشه به قدري موضوع و مسئله براي يك زن متولد بهمن اين ضرب المثل كه مي گويد« از دل برود هر آنكه از ديده رود » صد در صد صادق است. وقتي از جلوي چشم او دور شديد، تا حدود 99 درصد از فكر و خيال او هم دور شده ايد و به اين دليل هم هست كه هرگز دل او براي كسي تنگ نمي شود. به هر صورت اگر اين زن از شما بي وفايي ديد، خيلي ساده ناگهان يك عقب گرد مي كند و در خلاف جهت سابق به حركت در مي آيد. در اين حالت بهتر است وقتي خود را براي برگرداندن او تلف نكنيد.پس از آنكه روابط عاطفي او و شما قطع شد، در عرض مدتي كمتر از يك دقيقه تمام مهر و محبت شما را از فكر و قلب خود بيرون مي ريزد و مي توانيد يقين داشته باشيد كه حتي يكي از خاطرات آن ايام را هم در فكر خود زنده نگاه نمي دارد. بر اين قاعده كلي يك استثناي مهم وجود دارد.. پرهيجان ترين احساست در اين زن ممكن است فقط در عرض يكي دو ساعت فروكش كند و هيچ اثري از آن باقي نماند. اين زن طبيعت تك رو دارد او حتي شوهرش را هم به صورت يكي از دوستان خيلي نزديك خود به حساب مي آورد، مطمئن باشيد كه تا به تمام اسرار دروني قلب شما واقف نشده باشد و با تمام رؤياها و تخيلات شما آشنا نشده باشد، قدم به قلب شما نمي گذارد. در حالي كه مشابه اين حق را براي شما محفوظ نگاه نمي دارد. به اسرار دل او جز خودش هيچ كس نبايد پي ببرد و اگر ديد كه اين احتمال براي كسي به وجود آمده است، با يك مانور ماهرانه او را به كلي از مرحله پرت مي سازد. زن متولد بهمن به راحتي از خطاي شما چشم پوشي مي كند اما دروغ چيز ديگري است. او دروغ و خدعه و نيرنگ را به هيچ وجه دوست ندارد.. اين شخص اصولا از قرض چه به صورت دريافت و چه به صورت پرداخت خوشش نمي آيد و اگر مجبودر بشود كه از كسي وام بگيرد، به هر طريقه كه شده در رأس موعد مقرر آن را باز مي گرداند.بيشتر زن هايي كه در برج دلو متولد شده اند، داراي ظاهري زيبا و فريبنده هستند اما آنچه عيب است احساسي است كه از ديدن اين زن به شما دست مي دهد، يك لحظه تو دل برو به نظر مي رسد و لحظه اي بعد سرد و بي تفاوت و بي روح، و حداقل اين است كه خيلي بانمك هستند. لباس پوشيدن زن متولد بهمن ممكن است موجب وارد آمدن آن چنان شوكي به شما بشود كه تا ساعت ها نتوانيد از جاي خود حركت كنيد. او نيز مثل هر زن ديگري جلوي بوتيك هاي لباس فروشي توقف زياد دارد، اما كمتر ممكن است فكر كند كه آنچه كه مي پوشد شيك است يا نه و يا قطعات مختلف لباسش به هم مي آيد يا خير. او ممكن است لباسي به تن كند كه موجب حسرت خوردن هر زن ساده ديگري بشود و اخلاق تك روي او ممكن است در يك ميهماني يك نفر بگويد كه همان سال آينده لباس ها به فلان صورت در خواهد آمد و او همان روز عصر از خياط خود بخواهد كه يك چنان لباسي برايش بدوزد و يا آنكه بر عكس ممكن است سال هاي سال به شيوه مادر بزرگ و يا حتي جد خود، لباس معمولي بپوشد.شيوه آرايش موي او نيز خاص خودش است. تغيير رنگ و آرايش موي او ، درست مثل تغييرات شخصيتش غير قابل پيش بيني است. يك روز موي خود را مثل پسرها كوتاه مي كند و فردا كلاه كيس مي گذارد كه موي آن تا حد كمر بلند است، امروز او را با موي نقره اي مي بينيد و فردا با موي مشكي، به طور خلاصه موي اين زن مشابه موي هيچ زن ديگري در دنيا نيست و رنگ و آرايش آن آرام و قرار ندارد.گفت و گو با اين زن ممكن است بسيار جالب باشد، زيرا نحوه سخن گفتن جذابي دارد و اين احساس مطبوع به مرد دست مي دهد كه زني محجوب و مرموز است گفته هاي او هميشه منطقي و مستدل است. در موقع صحبت كردن هرگز طوري حرف نزنيد كه دال بر بالاتر بودن شما از او باشد. عدم تساوي براي اين زن مفهوم ندارد. اگر به اين نكته توجه نكنيد، ديواري غير قابل عبور بين خود و او به وجود آورده ايد.بر طبق باورهاي ستاره شناسان قديم يك زن متولد بهمن مي بايست الزاما يك مادر خوب هم باشد زيرا سياره حاكم بر رفتار او، يعني اورانوس سمبل آينده است و بچه نيز مربوط به دنياي آينده و نسل بعد است، از آن گذشته،‌او به طور طبيعي قادر به ابراز محبت دروني خود نمي باشد و. نكته جالب در مورد اين زن،‌ از نقطه نظر رفتاري كه با بچه ها دارد، اين است كه با كودكان بسيار صميمي و رفيق است و اگر او را مثلا در منزل همسايه ببينند، با كمال تعجب مشاهده مي كنيد كه چطور با بچه هاي مردم بازي مي كند البته اين نكته را هم نبايد فراموش كرد كه نامناسب بودن تكنيك ابراز محبت او با فرزندانش دليل بر اين نيست كه او به وظايف مادري خود عمل نمي كند. ابدا او به هنگام دفاع از كودكان خود بسيار جدي و حتي شديدا خشن است. آنچه در درجه اول از بچه هاي خويش توقع دارد، گفتن حقيقت است و به اين دليل هرگز بچه اي را كه مرتكب خطايي شده و به گناه خود اعتراف كرده،‌ مورد تنبيه قرار نمي دهد. اين كار يك حسن بزرگ دارد و آن اعتماد بسيار زيادي است كه اين كودكان نسبت به مادر خود پيدا مي كنند.از نظر كودكان او مادري شاد، آسان گير، و به هنگام بيماري مهربان است. براي. كشاندن اين دختر به پاي سفره عقد كار ساده اي نيست و او به هيچ وجه تعجيلي در اضافه كردن نام فاميل شما به اسم خود ندارد. و اين كار را فقط وقتي انجام خواهد داد كه شما راخوب سبك سنگين كرده و فهميده باشد كه تا چه حد مرد ميدان زندگي هستيد. او در لابراتوار حساس ذهنش شما را به خوبي تجزيه و تحليل مي كند.در نهاد زن متولد بهمن حس غريبي وجود دارد كه پيوسته او را تحريك مي كند تا درست در خلاف جهتي كه سوق داده مي شود، گام بردار. از آن گذشته او كسي است كه مي خواهد از هر چيزي سر در بياورد، پس چه در خانه، چه در روابط دوستانه، چه در عشق از فرط كنجكاوي مي خواهد همه راهها را تجربه كند. حس تجربه و دوستي و كنجكاوي چنان در او شديد است كه اگر دقت كنيد، مي بينيد حتي قهوه يا چاي را هر روز يك جور درست مي كند، و يا هر روز كه براي خريد بيرون مي رود، يك مغازه تازه را براي خريد تحت آزمايش قرار مي دهد.از آنجا كه خودش هم نمي داند واقعا چه مي خواهد، بيان احساست دروني برايش بسيار مشكل است. اگر عاشق بشود، به شدت گيج و سر در گم مي گردد زيرا نهايت اين است كه فقط دو سه كلمه براي بيان تمام احساس خويش پيدا مي كند، آن هم دو سه كلمه اي كه به هيچ عنوان گوياي شيفتگي او نخواهند بود. براي او بين دوستي ساده و عشق ساده و عشق فاصله اي بسيار جزئي و مبهم وجود دارد. به اين دليل بر عدم علاقه و فقدان عشق نكنيد، اين حالت تا بعد از ازدواج نيز ادامه پيدا خواهد كرد. داستان عاشقي كه شب و روز فقط به هم مي انديشند، براي او داستاني مسخرهکننئه نیسن! او شريك زندگي شما مي شود اما جزئي از شما نمي شود. شما خودتان هستيد، او هم خودش هست با استقلالش، اگر نمي خواهيد او را از دست بدهيد، با آزادگي او مخالفت نكنيد، كمااينكه او نيز هرگز چنين نخواهد كرد.بهترين راه براي بريدن از او نشان دادن حسادت، ‌داشتن سو ء ظن، گرفتن حالت تملك، محافظه كاري بيش از حد و انتقاد از شيوه خاص زندگي اوست. شما هم چنين مي توانيد از راه بي اعتنايي به خيل دوستان او كه از هر قماش و مقوله اي مي باشند، و به تعداد گوناگون و در اوقات مختلف به منزل شما خواهند آمد نيز به اين مقصود برسيد.اين زن قوه ادراك و قدرت انتقال و حس پيش بيني عجيبي دارد. او موجودي است كه چند روز جلوتر از ديگران زندگي مي كند و به اين ترتيب تنها كسي است كه مي تواند شما را دقيقا از عواقب كارها با خبر سازد. به نفع شماست كه آنچه را كه راجع به آينده مي گويد، با اطمينان خاطر قبول كنيد. قدرت او در آينده نگري واقعا شگفت انگيز است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط زریوار | 
عشق فرمان داده که بتو فکر کنم که به تو فکر کنم روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم دوستم داشته باش دوستم داشته باش من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی تو بمن هدیه کنی من به ان می ارزم که در این قربانگاه تو بدادم برسی تو نجاتم بدهی از غم بی همنفسی تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم بتو تقدیم کنم دوستم داشته باش دوستم داشته باش من به ان می ارزم که بمن تکیه کنی گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی تو به ان می ارزی تا اسیر تو شوم که بیمن نفست انقدر زنده بمانم تاکه پیر تو شوم تو به ان می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم بتو تقدیم کنم عشق فرمان داده که بتو فکر کنم که به تو فکر کنم
+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 7:43 بعد از ظهر  توسط زریوار | 
نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط زریوار | 
بيل گيتس پولدارترين فرد روي زمين ميگه : شما وقتي به پدر و مادرتون ميگين که اونها خيلي کسل کننده و قديمي هستند يادتون باشه اونها وقتي به سن شما بودن يا مثل شما بودن يا از شما شادتر

متن زير تقريبا سرگذشت اکثر کسانيست که قدر عزيزترين چيز زندگيشون را نميدونند و شايد سرگذشت تک تک ما :

وقتي که تو 1 ساله بودي، اون (مادر) بهت غذا ميداد و تو رو مي شست و به اصطلاح تر و خشک مي کرد تو هم با گريه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر مي کردي

وقتي که تو 2 ساله بودي، اون، بهت ياد داد تا چه جوري راه بري تو هم اين طوري ازش تشکر مي کردي که ، وقتي صدات مي زد ، محل نميگذاشتي و فرار مي کردي

وقتي که 3 ساله بودي، اون ، با عشق تمام غذايت را آماده مي کرد تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازش تشکر مي کردي

وقتي 4 ساله بودي، اون برات مداد رنگي خريد تو هم، با رنگ کردن ميز و ديوار ازش تشکر مي کردي تا نشون بدي چقدر هنرمندي !

وقتي که 5 ساله بودي، اون لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بري تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردي

وقتي که 6 ساله بودي، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهي مي کرد تو هم ، با فرياد زدنِ : من نمي خوام برم!، ازش تشکر کردي

وقتي که 7 ساله بودي، اون، برات وسائل بازي خريد تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسايه کناري، ازش تشکر کردي

وقتي که 8 ساله بودي، اون، برات بستني ميخريد تو هم، با چکوندن (بستني) به تمام لباست، ازش تشکر ميکردي

وقتي که 9 ساله بودي، اون ، هزينه کلاس هاي اضافي تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت براي ياد گيري ازش تشکر کردي و بجاش فقط فکر مسخره بازي بودي

وقتي که 10 ساله بودي، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگي کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس تقويتي و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کني ازش تشکر کردي

وقتي که 11 ساله بودي اون تو و دوستت رو براي ديدن فيلم به سينما برد تو هم ازش خواستي که در يه رديف ديگه بشينه و بگذاره که راحت باشين و اينجوري ازش تشکر کردي و زحمت کشيده !

وقتي که 12 ساله بودي، اون تو رو از تماشاي بعضي برنامه هاي تلويزيون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردي تا از خونه بيرون بره و کار خودت را بکني و و اينجوري ازش تشکر کردي

وقتي که 13 ساله بودي، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کني تو هم، ايجوري ازش تشکر کردي : تو سليقه اي نداري ، من هر جور راحتم زندگي ميکنم ، قيافم مثل اين بچه بسيجي ها باشه خوبه !

وقتي که 14 ساله بودي، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردي ، با فراموش کردن زدن يک تلفن يا نوشتن يک نامه ساده

وقتي که 15 ساله بودي، اون از سرِ کار برمي گشت و مي خواست که تو رو در آغوش بگيره و ابراز محبت کنه
تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمي ذاشتي که وارد اتاقت بشه و اينجوري ازش تشکر کردي که خستگيش کاملا در بره

وقتي که 16 ساله بودي، اون بهت ياد داد که چطوري ماشينش رو بروني و به تو رانندگي ياد داد تو هم هر وقت که مي تونستي ماشين رو بر مي داشتي و مي رفتي و بعضي وقتها هم خوردش ميکردي

وقتي که 17 ساله بودي، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردي و، اينطوري ازش تشکر کردي

وقتي که 18 ساله بودي، اون ، در جشن فارغ التحصيلي دبيرستانت، از خوشحالي گريه مي کرد تو هم ، بخاطر اين همه زحمتي که برات کشيده بود تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدي

وقتي که 19 ساله بودي، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن يه خداحافظِ خشک و خالي ، بيرون خوابگاه ازش جدا شدي ، به خاطر اينکه نمي خواستي بهت بگن بچه ماماني و اون هموم جا خشکش زد

وقتي که 20 ساله بودي، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصي(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردي با گفتنِ: به تو ربطي نداره من خودم واسه زندگيم بلدم تصميم بگيرم

وقتي که 21 ساله بودي، اون، بهت پيشنهاد يک خط مشي براي آينده ات داد تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردي : من نمي خوام مثل تو باشم ، فکراي تو قديمي است و دنيا عوض شده

وقتي که 22 ساله بودي، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلي دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسيدي هزينه سفر به اروپا را برام تهيه ميکني

وقتي که 23 ساله بودي، اون، براي اولين آپارتمانت ، بجاي کادو يه عالمه اثاثيه داد تو هم پيش دوستات بهش گفتي : اون اثاثيه ها چقدر زشت هستن

وقتي که 24 ساله بودي، اون دارايي هاي تو رو ديد و در مورد اينکه ، در آينده مي خواي با اون ها چي کار کني، ازت سئوال کرد تو هم چون ديگه هيکلت بزرگتر از اون شده بود با دريدگي و صدايي (که ناشي از خشم بود) فرياد زدي : مــادررر ، لطفاً ، با من کل کل نکنيد اعصاب ندارم

وقتي که 25 ساله بودي، اون، کمکت کرد تا هزينه هاي عروسي رو پرداخت کني، و در حالي که گريه مي کرد بهت گفت که: دلم خيلي برات تنگ مي شه تو هم بجاش يه جاي دور رو براي زندگيت انتخاب کردي که مادرت مزاحم نباشه

وقتي که 30 ساله بودي، اون، از طريق شخص ديگه اي فهميد که تو بچه دار شدي و به تو زنگ زد تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردي، "همه چيز ديگه تغيير کرده" و چون خانومت ميخواست بره پارک فوري قطع کردي

وقتي که 40 ساله بودي، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو يادآوري کنه تو هم با گفتن"من الان خيلي گرفتارم" ازش تشکرکردي و بهش تسليت گفتي

وقتي که 50 ساله بودي، اون، ديگه خيلي پير بود و مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت تو هم با سخنراني کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون مي شن، ازش تشکر کردي

و سپس، يک روز بهت ميگن مادرت در تنهائي مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسايه ها پيدا کردن و تو ............ و تو راحت ميشي ، اما تمام کارهايي که تو (در حق مادرت) انجام ندادي، مثل تندر بر قلبت فرود مياد چون ديگه کسي نيست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چيزهاي ديگه ، تو رو از صميم قلب دوست داشته باشه

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کني ... و، اگه زنده نيست، محبت هاي بي دريغش رو فراموش نکن و به راحتي از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه

هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کني و اونو دوست داشته باشي، چون در طول عمرت فقط يک مادر داري ولي هزاران دوست ، هزاران فرصت تفريح ، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و .........

امروز وقتي مادرم را ديدم رويش را ميبوسم و بهش ميگم ماماني دوستت دارم و به دوستانم هم ميگم که من از ته قلبم مامانم را دوست دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط زریوار | 
« پشت پنجره » جاني کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به جاني داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جاني وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد. وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش همه چيزو ديده ... ولي حرفي نزد. روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالي بيا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولي سالي گفت: " مامان بزرگ جاني بهم گفته که ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟" ... جاني ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت :" متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سالي احتياج دارم" سالي لبخندي زد و گفت:"نگران نباشيد چونکه جاني به من گفته ميخواد کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟"... اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سالي رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!" ************ ********* ********* ********* *** گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد.. هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده. همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره! بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط زریوار | 
هميشه بايد بنويسم روزى كه نخوام بنويسم حتما دنيا بر وفق مراد است بس حالا كه اينجنين نيست بايد باز بنويسم ، بارها نوشته هاى قديم را مرور كرده ام براى دوستان هم خوانده ام همه شروع كردن به تعريف و تمجيد از متنى كه نوشتم ، خودم مى دانم فقط كسانى كه معنى اين كلمات را مى دانند كه مثل خودم باشند وقتى براى كسى هم مى خوانم انتظار ندارم كه از متنى كه نوشته ام تعريف كند حتا اكر نقدم بكيرد برام اصلا مهم نيست جون من براى خودم مى نويسم براى انهاى مى نويسم كه مثل خودم هستند براى كسانى مى نويسم كه تا روزى كه هستند براستى نيستند ، منم بايد كوشه هاى از نفس كشيدن و راه رفتن و خواب كه  بيرون بهش   مى كويند را در قالب كلمات و جملات بنويسم براى كسانى مى نويسم كه زندكى مى كنند براى مردن براى كسانى كه زندكى فقط خواب است و بيدارى ، براى كسانى كه دنيا اصلا برايشان بزرك و بى نهايت و لذتبخش نيست ، كسانى كه اين كلمات را مى فهمند اندكن ولى هر روز بيشتر مى شوند ، هيج شكوه و كلايه اى از كسى ندارم ما خودمان خواستيم كه به اينروز بيفتيم ، ما خودمان ارزش خودمان را ندانستيم جون راهى انتخاب كرديم كه ارزش مارا نداشت ، بايد بيشتر در خانه حبس باشم بايد بيشتر در ديوار را نكاه كنم براستى جرا بايد من از تنهاى فرار كنم جرا از دوستى با در ديوار نارحت باشم ، بايد قدرشان را بدانم ، غير از اينكه بارها از سرما و كرما من را امان دادن ولى من باشون جيكار كردم بارها با مشت لكد تلافى همنوعان خودم را سر انها در اوردم ، مكر اين سكوت ارامش را كسى مى تواند به من هديه كند ولى من بجاش بارها فرياد كشيدم و سكوتش را خدشه دار كردم ، برايتان مى نويسم شما هم قدرشان را بدانيد از در ديوار از سقف از همه تشكر كنيد كه بى هيج منتى و حتا براى لحظاتى هم افكار و ارامش شما را اذيت و ازار نمى دهند ، فقط كسانى كه مثل من هستند مى توانند معنى اين كلمات را بدانند و خوشحالم كه بقيه نويسنده را حتما ديوانه بحساب اورده ولى اميدوارم روزى دوباره اين كلمات را مرور نكند ، باز مى نويسم* ...

 

*  باز هم یک نوشته دیگر از دل قلم...از طرف یک دور افتاده از وطن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 7:37 قبل از ظهر  توسط زریوار | 
000: نيمة شب اوارة و بى حس و حال ، در سرم سوداى جام بى زبان ، برسة اى اغاز كرديم در خيال دل بة ياد اورد ايام وصال .. از جدائى يك دو سالى مى كذشت ، يك دو سال از عمر رفت و برنكشت ، دل بة ياد اورد اول بار را ، خاطرات اولين ديدار را ، ان نظر بازى ان اسرار را ، ان دو ضشم مست اهو وار را .. همجو رازى مبهم و سربستة بود ، ضون من از تكرار او هم خستة بود ، امد و هم اشيان شد با من او ،  همنشين و همزبان شد بامن او ، خستة جان بودم كة جان شد با من او  ناتوان بود توان شد با من او .. دامنش شد خوابكاة خستكى اينجنين اغاز شد دلبستكى 000: واى از ان شب زندة دارى تا سحر .. واى از ان عمرى كة با او شد بة سر .. مست او بودم ز دنيا بى خبر دم بة دم اين عشق مى شد بيشتر .. امد و در خلوتم دم ساز شد كفتكوها بين ما اغاز شد .. كفتمش در عشق بابرجاست دل ، كر كشاى جشم دل زيباست دل ، كر تو زورقبان شوى درياست دل ، بى تو شام بى فرداست دل .. دل زعشق روى تو حيران شدة ، در ثى عشق تو سرطردان شدة  .. كفت : در عشقت وفادارام بدان ، من تورا بس دوست مى دارم بدان ، شوق وصلت را بسر دارم بدان ، ضون توى مخمور خمارم بدان ، 000: با تو شادى مى شود غمهاى من ، با تو زيبا مى شود فرداى من .. كفتمش : عشقت بة دل افزون شدة ، دل ز جادوى رخت افسون شدة ، جز تو هر يادى بة دل مدفون شدة ، عالم از زيبايت مجنون شدة .. بر لبم بكذاشت لب يعنى خموش ، طعم بوسة از سرم برد عقل و هوش ، در سرم جز عشق او سودا نبود ، بهر كس جز اودر اين  دل جا نبود ، ديدة جز بر روى او بينا نبود ، همجو عشق من هيج كل زيبا نبود ، خوبى او شهرة افاق بود ، در نجابت در نكوهى طاق بود 000: روزكار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختى مارا نداشت ، بيش باى عشق ما سنكى كذاشت ، بى كمان از مرك ما بروا نداشت .. اخر اين قصة هجران بود و بس ، حسرت و رنج فروان بود و بس ، يار مارا از جدائى غم نبود ، در غمش مجنون عاشق كم نبود ، بر سر بيمان خود محكم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود .. با من ديوانة سادة بيمان بست ، سادة هم اين عهد و بيمان را شكست ، بى خبر بيمان يارى را كسست ، اين خبر ناكاة بشتم را شكست ، ان كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدارى دكر عهد بست .. با كة كويم او كة همخون من است ، خصم جان و تشنة ى خون من است ، بخت بدين وصل او قسمت نشد ، اين كدا مشمول اين رحمت نشد ، ان طلا حاصل بة اين قيمت نشد 000: عاشقان را خوشدلى تقدير نسيت ، با ضنين تقدير بد تدبير نيست ، از غمش با دود دم همدم شدم ، بادة نوش غصة او من شدم ، مست مخمور خراب از غم شدم ، ذره ذره اب كشتم كم شدم .. اخر اتش زد دل ديوانة را ، سوخت بى بروا بر بروانة را .. عشق من از من كذشتى خوش كذر ، بعد از اين حتا تو اسمم را مبر ، خاطراتم را تو بيرون كن زسر ، ديشب از كف رفت فردا را نكر

اخر اين يك بار از من بشنو بند ، بر من و روزكارم دل مبند .. عاشقى را دير فهميدى جه  سود ، عشق ديرين طسستة تار و بود كر جة اب رفتةباز ايد بة رود ، ماهى بيضارة اما ماندة بى رود .....
بعد از اين هم اشيانت هر كس هست ، باش با او ياد تو مارا بس است

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط زریوار | 
Be namash
Arze salamo adab … in kalmato jomalat ke dar akhar mishavand name mese kalamti mimone ke roye yakh hak shavand harachan neveshtanesh sakhte va angoshthayam ra bihes mikone vali dar moghabele avlin tabeshe aftab in yakh zob mishvad va kole zahmte in neveshtane in kalamt ab mishavand … nemitonam naomid basham ke to namra nemikhoni omidvaram ta onroz hava abri bashe harchan kheli ham omidvar nistam , neveshtan in name mese hich yek az neveshtanihye gozshte nist yani asalan be maghzam feshar nemiavaram vase inke matni ziba bashe faghat zahmatesho del mikeshe va in angoshatam ke hardoshon zire faramne manan va baraha ham bekhter etate bichono chera ona khodam chobesho khordam , meseinke kheli hashie raftam ama daste khodam nist bavar kon ajezam az baz kardane asle matlab, yani nemitonam bavar konam ke bedone hich moshkeli va moghademei hata berahtiye ye abe khordan in dosti tamom she akhe che jori bavr konam man ke be ghole khodet man ye tike vojedet bodam , baraha in namaro khondam hata shayd begam hefzam , emkan nadare kasi ke ta in had mano dos dashte bashe bedone hata ye khodafezi faghat beg boro be zendegit beres , man mondamo chanta aks va hezaran khatere  , shayad bish az sad bar negheshon kardam hata ghifehar hefzam dasteto ke ba dostat halghe kardi dasthi ke dore gardane ham andakhtin , tamome neveshtehye ghadimeto khondam , ama asari nadidam kea z man bizar bode bashi , nega kardane asemon to shab baram kheli sakhte setarei kea z hame porangtare ke hamishe vaghti ba ham asemono nega mikardim hes mikardam to ham dari ono nega mikoni , be joz to kheli chizhye digar ham az dast dadam hata angize zende mondan , in kalmat ra ke minvisam bekhter in nist ke hes tarahamo delsozio dar to bevojod biyaram chon to ghbalan emtahan pas dadi , chandi pish tasdofi ye bache gorbe omade bod hayat khonam vaghti miav miav mikard delam behesh sokht majbo vasash ye zarfe shir bordam hayat kheli khob shiro mikhorad az fardash har roz chan bar vash shir mizashtam bekhter in karam onam hamishe bam bazi mikarad hata dastamo lis mizad vajhe eshterki ba ham dashtim hardo avare va hardo bikas, chizi hodode bishaz dah roz in dastan edame dasht ama ye roz asr ke bargashatm didam bichare morde delam kheli behesh sokht majbor andkhtamesh poshte khone ke khaliye , sareto dard nayaram bad az yek hafte vaghan delam vasash tang shode bod ye sar raftam jai ke andakhte bodamesh vali asari azesh namonde bod ye lahze yade to oftama goftam yani to chera delet vase man tang nemishe man ke adamam man ke salha bat harf zadam man ke dostet bodam az hame mohemtar hanoz zendeam , khoshalam ke in modat ye doste vaghi bodam va ye dostiye vaghi ra ham dashtim hame behesh migan eshgh baziya migan nafas va kheli chizha vali harchi bashe havas nabod sedaghat harfe avalo mizad , shayad chon doste chati bode ye kam maskhare bashe ama onkie bishtar az har kasi mano dos dare midone ke kheli doset dashtam to ham ino midoni man ke gofte bodam hata bekhteret  hazeram bemiram … dige hamechiz tamom shod , hadeghal injori neshon mide nemidonam omidvar basham ya naomid , nemishe in heso az yeki dige gerft ya kharid , rozhye sakhtira dar pish daram bavar kon dastam vase hich kari nemire , kare khobi nakradi bazam migam kare khobi nakardi .. vase arezoham ye ghabrestane ghashag dorost kardam , ghabre dori ghabre vatan ghabre khonvade va kheli az ghabraha , to in koloksion faghat eshghe to bod ke dori az dast raftne in hame aziz ra tasali midad vali akhresh takmil shod onham mord , mikhastam roze tavlodet behet begam bad az fot kardane shmha yadet bashe ke zendegiye yeki dige ham khamosh shod mikhastam begam ke dostimon mord to hata hazer nashodi ke to maraseme dafnesham hazer bashi mage vase hardomon nabod ? khiali nist inaham mese baghye faghat farghesh ine ke bishtar sare khakesh gerye mikonam , ta khode sob benvisam bazam mitonam benvisam ama vaghati yadam miyad shayd to nakhonishon angizam az bein mire , doste khobe man khodafez .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط زریوار | 
 

 اخر عشق من ، من به تو چه كرده بودم كه با من اينچنين كردى .. تو چرا دوست دارى من هميشه خورد و نابود شوم .. كاش مى دانستم جه لذتى دارد ديدن داغون بودن من .. جرا بايد به گذشته بگردم .. چرا بايد به سراغ خاطراتم بروم در حالى كه تو هنوز هستى .. هستى ولى ساكت و بى صدا .. اخر عشق من ، تو چرا منو از ياد بردى چرا رفتى بى وداع تو كه 
مى گفتى هميشه ازان منى .. دوست ندارم به گذشته برگردم اخر تو هميشه مى گفتى حالا ، بس جرا بايد ياد تو سرابى باشد شكستنى .. هر كجا باشم به تو برمى گردم .. غربت تورا از ياد من نبرده اخر تو نفسى .. با تمام بى تفاوتى تو از دستت دلگير نيستم جرا كه هنوزم هواى خونه عطر تورا دارد و گلهاى گوشه حياط رنگ تو دارد .. با تو هست اين مسافر ......
با كمك ترانه مسافر از راد ، تقديم به تمام كسانى در اين كلمات خودشان را مى بينند

---------------------------------------------------------------------------

توضیح: نوشته های از راه دور توسط دوستی از یه راه دور واسه من فرستاهده می شن. خود 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط زریوار | 
مىخواهم تمام سنگينى اين دل را به كمك اين قلم روى دوش تو بگذارم
جون مىدانم تو مىتوانى اين سنگينى را تحمل كنى و بارها هم اين كار را كرده ام
قلم نيز از اين كار بدش نمى ايد مثل هميشه دنبال كلمه يا بهتر بكويم بهانه اى هستم كه كلمات بشت سر هم رزه بروند
 البته رزه اى نامنظم و غير نظامى

نمى دانم كى و كجا اين جمله را خواندم اصلا ياد نمى ايد كدام كتاب بود ولى خواندم كه كاش دوبار به دنيا مى امدم  بار اول تجربه جمع مىكردم بار دوم بكارش مى گرفتم

جنين كاشى غير ممكن است ، معمولا در اين دنيا بهترين تجربه درس گرفتن از اشتباهات است ولى اشتباهاتى هست كه ديكر فرصت جبران را نمى دهد  يعنى من هميشه اول به جالى بيفتم تا راه جاه را ياد بگيرم ؟حالا كه غير ممكن است براى لحظاتى فكر مى كنم كه دوباره به دنيا امده ام ، اكر اين جنين است ديگر خيلى اتفاقات رخ نمى دهد  ديكر اشكى از غم از جشمهايم سرازير نمى شود گريه من فقط از شوق است و لبخند هميشه بر لبهايم نقش بسته است

ديگر در زندگى دروغ جاى نداشت كسى جرأت خيانت نداشت ، حيله و مكر نارو كلماتى بودند غريب

وصال و عشق فراوان بودند جدائى و طلاق كيميا  ديكر نه كسى ليلى را ميشناخت و نه مجنون ديگر فرهاد هم لازم نبود برود بيستون را سوراخ كند بخاطر شيرين  من نيز ديگر مجبور نبود به اين زودى اغوش مادر را ترك كنم   نبودم *       مادرم *     

حالا در اين خيابانهاى غريب قدم نمى زدم زير اين سقف نبودم اين در ديوار صميمى ترين دوستان نبودن تنهاى اشنا ترين كسم نبود

مىدانستم كه براى بدست اوردن راهاى اسانترى است

جشمهايم را باز مىكنم ... كاش دوباره به دنيا مى امدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط زریوار | 
دو چیز را هیچ گاه فراموش مکن: خدا و مرگ را.
دو چیز را به آسانی از یاد ببر:خوبی هایی که در حق دیگران می کنی و بدی هایی که دیگران در حق تو می کنند.
و چهار چیز را همیشه نگه دار:شکمت بر سر سفره دیگران.نگاهت در خانه دوست.زبانت در جمع و دلت را در هنگام نماز.
این ها تنها یک حرف نیست...

 

 

از راه دور برام فرستادن

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط زریوار | 

هميشه كساني ما را تنها مي گزارند كه بيشتراز همه دوستشان داريم هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

 خيلى وقت بود كه يادى ازش نكرده بودم البته اين فراموشى و قدر نشناسى تو وجود بيشتر ما  ادمهاست كه همه جيز را زود فراموش مىكنيم در اولين ساعات خوشبختى بدبختى يك عمر را از ياد مىبريم و با اولين اندوه هم انكار هيجوقت لحظه اى شيرين را در زندكى نجشيده ايم و اين عادت هم خوب است و هم بد ،

: بكذريم . ولى فراموش كردن ياران و همدمان هم از اين قاعده جدا نيست و بعد از مدتها او را به ياد اوردم ديكر سالهاست نه من بلكه همه اورا فراموش كردند و سراغى از او نمىكيرند  ياد او در سال فقط لحظاتى بيش نيست وقتى سراغش رفتم خواب بود معمولا او اين لحظات بيدار بود ولى حالا برايش فرقى نداشت جون نه

 شب و نه روز كسى سراغش را نمىكيرد وقتى بهش دست زدم از خواب بريد و كفتم مىبخشيد خواب بوديد و كفت اره و مىخواستم بكويم دلم برايت تنك شده ولى او نكذاشت حرف بزنم  كفت اين وقت شب جشن تولد داريد و من كفتم نه ، كفت بس حتما برق خاموش شده و جيزى نداريد براى روشن كردن و باز جواب من نه بود ، بس حتما ... خودش هم نمىدانست ديكر جه دليلى بياورد كه بيدارش كردم و 

من بودم كه كفتم دلم برات تنك شده دلم مىخواد اين شب را با هم روز كنيم باورش نمىشد اخه بقول خودش سالهاست كه فقط براى لحظاتى بيدارش مىكنند مىكفت جقدر دوست دارم مثل كذشته ذره ذره اب شوم بهش كفتم تو شمعى مكر نه اينكه تمام تاريكيهاى دنيا نمىتوانند نور شمعى را ببوشانند كفت اين حرفا مال خيلى

دوراست ديكر فوت بجه اى نور من را خاموش مىكند دلش خيلى بر بود فكر مىكردم فقط من هستم كه از جاندار و بيجان شكوه دارم او حداقل خاطراتى شيرنى داشت كه مرورش مى توانست مرحمى باشد بر زخمايهايش ، روزكارى نور او نماينكر رخ عاشقانى بوده در دل شب و جه تعريفها كه نشده از زيبايش ، سالها

عالمان و فرزانكانى زير نورش نوشتن و شب را روز كرده اند و در روز به مقام و مطاعى رسيده اند ولى الان بايد كليدى را جابجا كرد براى يافتن او روزكارى همه براى يافتن از او التماس مى كردند ولى حالا جى ... بهش كفتم داستان شمع و بروانه جى شد ازش خبرى دارى ، باورم نمى شد كه كفت هركز بروانه نسوخت فقط اين من بودم كه سوختم

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط زریوار | 

 

 

تابستان بود، یک تابستان گرم... انگار همین دیروز بود که فصل خزان سر رسید و کودکی از مادر پیدا شد.

20 سال گذشت... در آستانه 21 سال بود که ناگاه وسط تابستان برف شروع به باریدن گرفت. بهار آن خانه به خزانی تلخ گراوید. تنها چیزی که باقی ماند. یادش بود. انگار نه اینکه همین دیروز صدای فریاد ها و شادیهایش را می شنیدیم. بودنش به، توهم، می مانست و انگار اصلا وجود نداشت. داغ تنهایش را کسی به دوش نکشید. نتوانست آرزو داشته باشد. می دانست رفتنی است!!! کاش می ماند و می دید که در فراقش اشکها بی محابا ریخته می شود. دیگر غرور معنی نداشت. هیچ کس دشمن نبود همه یک صدا شیون کردند و به خاک سپردنش. اینک تنها و آرام در آن خاک خفته است. تنها زیست و تنها مرد. اما تنها نگذاشتنش.

کاش بود و می دید که داغ بی برادری یعنی چه. بود و می دید وفتی گلی در این زمانه پرپر می شود یعنی چه... مادر در عزا بنشیند یعنی چه. کاش بود و می دید که مادرش دیگر دل از او نمی کند. کاش بود و می دید که برادرش یک شبه فرو ریخت و پدر مثل همیشه بی صدا شکست و موهایش سپید شد. کاش بودی و می دیدی خواهرت چگونه بر تو اشکهایش را فرو می آورد کاش بودی و می دیدی حال که نیستی همه چقدر برای نبودنت آشفته اند. هزاران کاش مانده...

اما تو دیگر نیستی. داغ نبودنت را مگر  طوفان با خود ببرد و گرنه کدام دل سنگ دل است که نبودنت را باور کند. کیست که بخواهد بگوید دیگر نیست.

یادت همیشه و در همه حال زنده خواهد ماند. به احترام مرگ دردناک و غریبانه ات.

برای معصومیت از دست داده ات ثانیه ها سکوت می کنیم و فاتحه ای  نثار روحت.

 

 

کاش نمی رفتی تا باور کنیم گل ها پر پر نمی شوند.

 

 

 

______________________________________________________________________

از طرف دل داغدار کسانی که دیگر نمی توانند تو را ببینند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط زریوار | 

به نام خدای که رحیم است.

 

الف) 12 بهمن روز تولدم بود، تولدی که آرزو کردم هیچ وقت نرسه... با یه عالمه خاطره بد... جز یه نفر هیچ کس روز تولدم رو یادش نبود. چرا؟ من که روز تولد همه اطرافیانم یادمه و تا جای که بتونم در حد تبریک یا کادو بهشون تبریک می گم...

اما شاید این هم قسمت که اینجوری پیش می آد... که منم باید یاد بگیرم در حق هیچ کس خوبی نکنم.... اما در کل از همون چند نفر که تولدم رو یادشون بود ممنونم .. امیدوارم همیشه شاد و سر بلند باشن...

 

 

ب) دانشگاه قبول نشدم... یعنی همه چی برام تموم شد... نمی خوام دیگه بهش فکر کنم ... اما خواه و نا خواه بی اونکه بخوام هر لحظه بهش فکر می کنم... تا جای که از نظر روحی وضعیت زیاد خوبی ندارم...

نمی دونم چرا؟ اما من همه تلاشم رو کرده بودم.... ولی نشد... دیگه هم تصمیم ندارم دوباره از نو شروع کنم...

 

 

ج) شاید به خاطر قبول نشدنم به خیلی ها آزار رسوندم... اما دست خودم نبود .. می دونم دوستام ازم خیلی ناراحتن... اما هیچ کدوم از اونا جای من نیستند که بفهمن من چی می کشم... وقتی تو یه جمع همه قبول می شن و من رد می شم... خوب معلومه ناراحت می شم.... این حق طبیعی منه... ولی کلا هر وقت دعا کردم واسه همه دعا کردم... الانم خوشحالم که دوستام به سر انجام رسیدن و مثل من تو پوچی گیر نکردن.....امیدوارم همیشه موفق باشن.... من نمک نشناس نیستم محبت و لطفای اطرافیانم رو هم از یاد نبردم... اما خودتون به عقب برگردید و ببینید من در حقتون یه بار فقط یه بار نامردی کردم؟ یا از خوبی چیزی کم گذاشتم؟

 

 

 

 

د) آخرین امیدی رو که داشتم به باد رفت.... دیگه نمی خوام بیام و بگم که خدا به من هیچی نمی ده.... اگه به گذشتم برگردم ... می بینم هیچ وقت چیزی رو خدا راحت به من نداده و خیلی چیزا رو هم ازم گرفته... دعا های من هیچ اثری تو خدا نکردن... به همین راحتی گذاشت من داغون بشم....

دیگه هم ازش هیچی نمی خوام.... فقط یه سووال دارم از خدا که چرا بین این همه بنده منو واسه زجر دادن انتخاب کرده؟؟؟ اونم همچین زجری که خردم کرد...؟

 

 

ه) و در آخر اینکه این وبلاگ واسه همیشه که نه،  اما تا چند ماه شاید هم چند سال بسته بشه.... چون تصمیم گرفته بودم اگه خدا جوابم رو نداد دیگه ننویسم... اگه خدا منو نمی فهمه ولی من سر قولم هستم..

از خدا به خاطر همه چیزای که بهم داد و نداد متشکرم.... نمی دونم هدفش چیه و می خواد با من چیکار کنه....

 

و) و در آخر از همه دوستای که به وبلاگم سر می زدن و برام نظر می ذاشتن و منو راهنمایی می کردن و  تو ناراحتیام با هام بودن ممنونم... امیدوارم شما ها هر آرزو و هدفی که دارید راحت از خدا بگیرید.

 

واسه پایان این وبلاگ آخرین متنی رو که نوشتم می زارم و از الان تا ............... نمی دونم تا کی اما

خداحافظ همتون

 

 

 

یه خدا حافظی تازه از نوع تو

 

 

 

اومدم بگم سلام دیدم خیلی دیر شده و تو سالهاست که نمی تونی جواب سلام منو بدی ....

خداحافظ  هم واسه رفتن تو خیلی کمه ... سخت بود اما حالا راحت تر از باد می آم و می گم...

خوشحالم که خودت رفتی .... تو آدم دنیای من نبودی .... اما چرا خاطراتم رو به یغما بردی؟ با خودت فکر کردی که با بردن همه احساس من که تو کالبد خاطراتم دمیده شده.... می تونی منو اسیر خودت بکنی.... اما یادت رفته که من متولد برفم و یه عشق افلاطونی رو خیلی راحت تو کویر زندگیم دفن می کنم و براش مراسم ختم می گیرم....

نه تو هیچ وقت نخواستی منو باور کنی....چرا؟ می تونی از خودت بپرسی .... شاید گمون می کردی وابستگی من از دلبستگی تو بیشتره..... نه من درس زندگی رو خیلی خوب یاد گرفتم .... فهمیدم که دنیا محل گذر است باید چشمام رو ببندم و فراموش کنم که منم حقی دارم و باید خیلی زود از همه چی گذشت بکنم.... مهم نیست ... تو می تونی شاهزاده سرزمین خاطراتم باشی اما نمی تونی مپراطوری احساسم رو به دست بگیری... راستی دیگه نه تو واقعیتم جا داری نه تو خاطزاتم... نه تو کابوسام... همه چی تموم شد.... و من با همه نامه های نا نوشتم واسه تو خداحافظی کردم.... و به یه سفر بارانی که قلبم رو از غبار تو پاک می کنه می رم.... متاسفم که تا بارش باران به انتظارت نموندم.... اسیر خاطزاتم نمون چون فنا می شی .... خدا نگهدار

 

 

فقط برام دعا کنید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط زریوار | 

به نام خدا

تو چند ماه گذشته خیلی دعا کردم... اما نه فقط واسه خودم.. واسه همه... اما خدا همه آدما رو به آرزوهاشون و اهدافشون رسوند...اما منو تهنا تو این برهوت ول کرد... بد جور احساس تنهایی می کنم... دیگه هیچ کس برام نمونده که بخوام با هاش حرف بزنم و درد دل کنم... نمی دونم خدا به این مهربونی چرا به من کمک نکرد... مگه من چه گناهی به درگاه خدا کردم ... که هیچ وقت هیچ چیزی رو بهم نمی ده؟ خیلی خستم... خسته تر از همه دنیا تمام امیدم به این بود که محاله خدا من بندش رو از درگاهش بیرون کنه... اما کرد و دست رد به سینم زد که بشینم و بسوزم... هیچ کس هم نمی تونه بهم کمک کنه... این یه غمه که رو شونه های منه... هیچ کس نمی تونه.... کمرم خرد شد... چرا ؟ آخه خدا جوون چرا؟ چی بهت بگم خدا؟ مگه من چیکار کردم که هیچی بهم نمی دی؟ و اگه چیزی هم دارم می خوای ازم بگیری؟ خدا جون تا کی منتظر لطفت باشم؟ از الان تا...................... ولی خدا من الان ازت می خوام نه یه سال دیگه ... می شنوی خدا... این صدای بنده ایه که هر روز می آد به درگات.... من ازت می خوام... جون هرچی عزیزه واست... تو رو به جان امام حسینوووو که دخیل بستم براش... نا امیدم نکن....

خدا جون نزار بیام و بگم خدا هیچ وقت به من هیچی نمی ده.... جون 14 معصومت کمکم کن.... منتظر کمکات هستم به همین زودی... اگه قراره یه بار دیگه بیام و بنویسم بگم خدا مرادم رو داد... پس خدا جون کمکم کن....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط زریوار | 

چرا خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط زریوار | 

نمی دونم از کجا شروع کنم... یا چی بگم... باورتون می شه بار اوله که نمی دونم چی بنویسم... همیشه تا قلم تو دستم بود می تونستم راحت از همه احساساتم بنویسم... اما حالا برام خیلی سخته بنویسم...

فردا ۲۶ دی ماه تولد یکی از دوستام...

می گم یکی از دوستام چون من بی نهایت دوست و رفیق دارم...اما حیفه که به اون بگم دوست... چون فقط دوستم نیست... یه رفیق بی نظیره ... کسی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم..

و کلی کمک بهم کرده... می دونم اینجا جایی مناسبی واسه تشکر ازش نیست...

چون نمی شه تمام احساسم رو از طریق این خطوط یا اینجا بهش برسونم...و اصلا نمی تونم راحت بهش بگم... به نظرم تولد آدم وقتی براش به  یاد موندنیه که همه یادشون باشه... منم یادمه اما راهمون خیلی دوره...از همین راه دور بهش می گم... دوسش دارم و تولدش مبارک امیدوارم تولد صد سالگیش رو جشن بگیره...با یه دنیا گل رز... یه عالمه لبخند...

و کلی آرزوی خوب تولدت مبارک عزیزم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط زریوار | 

من به سان ریشه های درختی بودم که تو یکی از شاخه هایش.

من شاخه خشک تو را قطع کردم ، چون نمی خواستم نهال وجودم با تو برای همیشه خشک شود.

تو آن شاخه نا مهربان بودی که می خواستی بال و برگ هایم را با خود به یغما ببری.

اما ریشه های من آنقدر استوار به زمین چسبیده بودند

که حتی گردبادت هم نتوانست مرا

از ریشه هایم دور کند.

 نمی تونم و نمی خوام ببخشمت.

وجود تو، توباغ آرزوهام مثل  علف هرز بود. خوشحالم که تونستم باغم رو از

وجود تو پاک کردم.

یادته بهت گفتم من از دنیا کشیدم ، نزار از تو هم بکشم.

گفتی مثل بارون رو زمین خشکم می باری و زمین رو برام بارور می کنی.

اما تو اومدی که تیشه بزنی به ریشه خشک درختم.

تو شدی یه زخم تازه... یه قصه تلخ دیگه...

نذاشتی که حرکت کنم.. می دونم تو خیالت تونستی منو اسیر

بیابونت کنی، اما هیچ پرنده ای قفس رو دوست نداره،

 جای پرنده ها رو شاخه هاست.

هر روز یه میوه تازه با یه رنگ تازه بودی

با تو بودن ، تنها چیزی که برام داشت این بود که پرنده هام از پیشم به کوچ رفتند.

خودت هم نفهمیدی با دل من چیکار کردی

 که هنوزهم از داغ اون شاخه هرز داره می سوزه و دم بر نمی آره.

بودن تو، تو دنیای من مثل یه مرداب عمیقه که منو تو خودش محو می کنه.

تو هم بدون اینکه بخوام شدی سد راهم... من پرنده بی بالی بودم که به

پرواز فکر می کردم اما تو حتی فکر پروازم رو هم دوست نداشتی

عشق منو تو دنیات غرق کردی...

برو دیگه نمی خوام بهت فکر کنم...

می خوام تو دنیای خودم بمونم ,نمی خوام نحسی تو ،تو دنیام بمونه....

خودت نفهمیده و ندونسته با من بد کردی.

« ن م ی ب خ ش م ت    ه ر گ ز »

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط زریوار |